تبلیغات
پرتخولی ها - مطالب ابر داستان

داستان طنز

دانشگاه بودم وقته خالی داشتم رفتم سر کلاس اخلاق اسلامی توی اون یکی دانشکدمون مهمان نشستم که استاده گفت شما که نیشت بازه پاشو برو تخته رو پاک کن , منم گفتم نمیرم استاد!!! 
گفت یعنی چی؟چرا نمیری؟میگم پاشو تخته رو پاک کن منم خیلی جدی بلند شدم گفتم :دوس ندارم بچه ها قهرمان کلاسشون رو تو این صحنه ببینن !!! بچه ها زدن زیر خنده.... 
بعد اومد تلافی کنه داشتم میرفتم پای تخته گفت خوشگل پسر از این لباس ها که تنته مردونه ش هم هست؟؟؟ منم خیلی ریلکس گفتم استاد اگه واسه شوهرتون میخواید سایزش تموم شده !!! دوباره کلاس ترکید از خنده 
و برگشت گفت خوشمزه حالا خودت حذف میکنی یا من حذفت کنم؟؟؟ منم دوباره جدی گفتم واسه یه قهرمان هیچ فرقی نمیکنه استاد!!! 
حسابی قاطی کرد رفت سمت لیست گفت اسمت چیه بلبل زبون؟؟؟ منم گفتم کوچیکه شما امید هستم استاد لیست رو نگاه کرد 
گفت امیده چی؟؟؟ منم خیلی جدی صدامو کشیدم گفتم امـــیــــــــــــــــــــده جـــهــان !!! به جان خودم کلاس منفجر شد ,ماژیکشو پرت کرد جاخالی دادم از بالا سرم رد شد و دویدم در کلاس و بستم فرار کردم.!!! 
البته بیاد دانشکده ما درس ارائه بده بدبختم قیافمو بشناسه,آخه بچه ها بعدش گفته بودن من واسه اون دانشگاه نبودم !!!

داستان من و خدا و دوچرخه

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند.

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.

ادامه مطلب

جایزه

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت تا میزان علاقه ی دامادهایش را که به او دارند ارزیابی کند.یکی از دامادهایش را به خانه دعوت کرد و...... 
ادامه مطلب

اینم یه نوعشه دیگه

تو ماشین نشستم دارم میرم سمت اصفهان!! راننده یه سی دی گلچین از حبیب و هایده و داریوش تا ارش و مایکل و لینکین پارک گذاشته ...!!

 حبیب شروع کرد به خوندن ... سرعت 70 کیلومتر !!!

 رفت رو ارش ... سرعت 125 کیلومتر!!!

هایده  شروع شد ...


ادامه مطلب

بازم این زن ها ......

یه روز یه آقایی نشسته بود وروزنامه می خوند كه یهو زنش با ماهی تابه می كوبه تو سرش.

 

مرده میگه: برای چی این كارو كردی؟

.......


ادامه داستان

داستان بسیار زیبا بخون ضرر نمیکنی

عکس های بسیار جالب  دیدنی از دنیای تخم مرغ ها عکس های بسیار جالب  دیدنی از دنیای تخم مرغ ها

ادامه مطلب

جستجو

برای جستجو در مطالب سایت، عبارت مورد نظر خود را در فرم زیر بنویسید.

ورود نویسندگان

تعداد ویزیت های پرتخول