باز بی خبر از سر زمینم ،

باز پر از مستی خود،

بی خود از داغ دلم می خوانم،

پر اندیشه ز پروازم ولیک،

نه بالی نه پری،

به هر لحظه ی این ساز  حزین گریانم،

به هرشعله این ناله نی آگاهم،

صحبت از فاصله نیست،

غصه از خاطره ها است،

چه کسی خواند از این عشق غریب،

از دلتنگی غنچه ای مانده زآب،

عاقبت این تشنه خاک زمینم،

به هر قطره ی اشک،

شست چشمم،

ازاین سیل نگاهم،

غم را چه کسی خواهد خواند،

شاید آینده ای دور،

شاید جایی پر شادی ونور،

بنوازد این ساز دلم غمگینی،

شود آشفته ی رسوا چو منی،

در آن هنگام که بیابم پرواز،

آن زمان که دوری نام ها ،

یاد من را زخیالت برباید،

چه زمان گرد عشق تو را از،

چشم دلم خواهم رُفت؟