گویند روزی شیخ پرتخول به پاره‌ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز معتکف بشدندی.
مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟
شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از «اینترنت پرسرعت
Dial UP ایران»
مریدان همی نعره‌ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی...





گویند روزی مریدان بر بالین شیخ فرودآمدندی.شیخ را بدیدند همی شوریده حال.
بپرسیدند یا شیخ تو را همی چه شد؟
بفرمود:همی در خواب بدیدم که چون زمان ظهر فرارسید از اهل منزل از برای چاشت(نهار) مرغی تدارک بدیندی!این بگفت و چشم ها فرو بربست.
مریدان همی نعره ها کشیدندی و از حال برفتندی!



گویند روزی مریدی از مریدان رساله ای بر دست بر جانب شیخ فرود آمد.دست همی لرزان و جامه همه زرد! رساله بر پای شیخ بنهادی و در دم رم نمودی بر جانب صحرا!
بر همگان از آن واقعه همی تعجب مستولی گشتی.شیخ همی یکی از مریدان را بر خواندن خط بفرمودی.مرید همی بانگ سر دادی که قبض آب است یا شیخ.چون شیخ رساله بر دست گرفتی و صفرهایش بدیدندی همی متشوش گشتی و در دم جان به جان آفرین تسلیم نمودی.
مریدان را از آن واقعه تاب نیامدی و نعره زنان جانب صحرا گرفتندی!


روزی شیخ لباس مبدل به تن نمودی از برای سرکشی بر اوضاع مریدان.چون بر دخمه ی یکی از مریدان رسیدی همی دود بدیدی که از درب آن دخمه بیرون آمدندی.به غایت سریع و از برای فرونشانیدن آتش بر دخمه شدی.همی بدیدی جمعی از مریدان برگرد آتش جمع آمده اند و قلیان چاق نمودندی!چون شیخ بدیدند نعره ها زدندی و طلب استغفا نمودندی از آن گناه عظیم.شیخ همی فرمود برخیزید و لابه مکنید.ایدر از برای من قلیانی از لیمو فراهم آورید که نیکوتین خون به غایت اندک آمده!
نقل است مریدان از باب تعجب شاخ دراوردندی و نعره زنان در پی قلیان دویدندی!


اولی یا یه کم دخل و تصرف از www.4jok.com