یادش بخیر اون روزی که اومده بودیم ثبت نام صبح ساعت 8 بود زیر دست و پا و فشار داشتیم له میشدیم...

یادش بخیر اون روزی که اولین نفرها رو از بچه های کلاس دیدم، صبح یکشنبه کلاس تربیت بدنی بود، طاهرو دیدم….

یادش بخیر هفته ی اول دانشگاه با وحید رسولی کل کل داشتیم، اون اسممو شوالیه گذاشت و منم به اون فریزر میگفتم....

یادش بخیر اولین جلسه ای که آقای بهشتی اومد میخواست از من زهر چشم بگیره و البته هم یکم هم خودشو تعریف میکرد بعد خودشو ضایع میکرد...

یادش بخیر دوشنبه کلاسا تعطیل شد رفتیم سالن شهید نمیدونم چیچی و جشن ورودی های جدید بود که به جای گوش دادن به اونا داشتیم جوک میگفتیم و برای اولین بار از وحید رسولی خوشم اومد ....

یادش بخیر هفته های اول دانشگاه فقط داشتیم بعضی از بروبچ رو که عاشق شده بودن شناسایی میکردیم و دست مینداختیم...

یادش بخیر با رامین تو سایت کامپیوتر درگیری لفظی پیدا کردیم که نزدیک بود فیزیکی هم بشه ...

یادش بخیر اون روزی که استاد زبان رو پیچوندیم گفتم ما روز یک شنبه ای هستیم زدیم از کلاس بیرون...

یادش بخیر تو کلاس زبان بهمن صاحب مامان بزرگ شد و ... نمیتونم بگم فقط یادش بخیر....

یادش بخیر میرفتیم کلاس آزمایشگاه کامپیوتر و به جز درس با وحید فتحی ژانگولر بازی در میاوردیم، به جای گوش دادن به استاد با رجیستری ور میرفتیم و دو سه تا چیزم کشف کردیم...

یادش بخیر تو همون کلاس داشتم با لهجه ترکی عمدی تفاوت ویندوز 32 بیت با 64 بیت رو توضیح میدادم و استادم مثل عادل فردوسی پور قانع نمیشد...

یادش بخیر یه روز تو یکی از همون کلاسا ستاری رو دیوونه کردم و چند بارم دستش انداختم تا بفهمه با کی طرفه...

یادش بخیر صبحا هوا سرد و برفی بود میومدیم کلاس اول سر یه 30 دقیقه از نتایج والیبال حرف میزدیم – عجب لهستان رو له کرد...- ...

یادش بخیر نزدیکای امتحانا بود کلاس ستاری داشتیم به چندتا از پسرا روحیه میدادیم تا از دخترا نترسن و اون صدای ضبط شده آقای بهشتی رو ازش بگیرن، بی عرضه بودن که بالاخره وحید رسولی رفت خودش گرفت....

یادش بخیر روزی که کلاس با حرفای سید که جوگیر شده بود خواستن کلاس استاد جمالی رو تعطیل کنن من و وحید فتحی و فرشید و چند تا از خانوما رفتیم بقیه دلشو نداشتن نامردی کردن برگشتن کلاس...

یادش بخیر بعد اون روز فرشید با سید درگیر شد و 100 تا ماجرای بعد اون پیش اومد...

یادش بخیر یه بار با برو بچ رفتیم نمایشگاه کتاب برا کامپیوتر کتاب بخریم، وحید فتحی گوزمیت کتاب شیرینی پزی گرفت و وحید رسولی کتاب داستان نقاشی چندتا گرفت...

یادش بخیر یه بارم رفتیم نمایشگاه مواد غذایی که وحید که کارهای زنونش شهره خاص و عامه یه کیلو زیتون خرید، من و وحید رسولی هم لواشک خریدیم ...

یادش بخیر اولین روزایی که اون وبلاگ قدیمی کلاس راه افتاده بود به خاطر نظرات طوفانی و کوبنده من، خانم جلیل زاده عصبانی شده بودن میخواستن لهم کنن...

یادش بخیر جوش کاری، یه روز من که خودم هیچ چی بلد نبودم استاد خانوم ها یعقوبی و پورقربان رو همگروهی برا من فرستادن منم یه جوری باهاشون حرف میزدم که انگار 10 ساله اوستا کار هستم و هی اونا رو مجبور میکردم جوش بزنن و میگفتم خوب شما بزنین ببینم چطوری میزنین من به اندازه کافی قبلا زدم:D  ...

یادش بخیر یه روز با بچه های گروه 3 کامپیوتر تو مینی بوس بودیم زیرانداز راننده رو برداشتم گذاشتم رو صندلی خودم که راننده اومد زیراندازشو گشت منم گفتم خدا چیکار کنم بهش گفتم اونطرفو ببین همین که نگاه کرد زود انداخشتم زیر خودش گفتم اه همون جاست دیگه چشاتون ضعیفه ها که کل مینی بوس رفت هوا ....

یادش بخیر موقع امتحانای ترم 1 ناصر از هر امتحان که بیرون اومد میگفت 20 میشم بالاخره فهمیدیم هیچکدوم 18 هم نشده...

یادش بخیر 2 روز برا ریاضی 1 وقت دادن روز اولش نخوندم روز دوم هم خواب موندم فقط 3 ساعت درس خوندم...