- قبول نشی میری فحلگی، دو دقیقه هم نمیذارم خونه بمونی، فک میکنی همینجوری بزرگت کردیم و تو اصلا . . . ، برادرات دیدی چجوری با نداشتن امکانات خوندن و ...

- بازم شروع کرد به داستان گفتن. ننه (من به جای مامان میگم) به خدا آسون قبول میشم بابا کنکور که چیزی نیست، راحت قبول میشم اینقد گیر نده.

دیگه داشتن اعصابمو خورد میکردن، "درس بخون درس بخون، قبول نشی از کامپیوتر خبری نیستا". هر روز کارم شده بود درگیری با ننم که چرا من درس نمیخوندم.

من سوم رو که تموم کردم مثل خر تابستون رو شروع کردم به خوندن و به جز فیزیک 3 همه درسا رو در سطح تیم ملی اسپانیا که انصافا فینالو خوب بازی کرد پدر ایتالیا رو درآورد، خوندم و پیش شرو شد و خواستم که بخونم همون ماه دوم دفترچه کنکور رو دادن و ...

- آدمای عوضی، چرا به من نگفتین تبریز نرم افزار بر نمیداره سه ماه تابستون منو علاف درس خوندن کردین...

اینو به دوستام گفتم و دیگه تا خوده کنکور درس نخوندم!!!

شب کنکور استرس داشت منو میکشت.

- یعنی asus core i5 بخرم یا dell core i5 ، رم چند خوبه 6 گیگ با گرافیک ...؟؟!!

روز کنکور ننم منو صبح ساعت 4 صبح بلند کرده میگه پاشو کنکور دیر شد الان در دانشگاه رو میبندن!!!

دیگه داشتم دیوونه میشدم آخه 4 صبح کجا بازه!!! میرفتم شلوار سرایدار رو تنش میکردم (اصطلاح ترکی).

دو تا مداد با یه پاک­کن و یه تراش تو یه نایلون فریزر و یه کارت تو جیب چپم. با تاکسی همراه ننه جون رفتیم دانشگاه. به اصطلاح داشت به من روحیه میداد که از همونجا سوار ماشین دربستی کردم فرستادم خونه.

چشام داشت از خواب منفجر میشد، ولی بقیه رو میدیدم و خندم میگرفت!!!

- اون گوزمیتو ببین یه نایلون موز و یه بسته خرما و.. واقعا کنکور اینجوریه!!! شبیه پیکنیکه تا امتحان.

درا باز شد و رفتیم تو، سر صندلی نشستم اعصابم قاطی پاتی شد. همون عکسی رو زده بودن رو میز که الان رو کارت دانشجوییم زدن، اونایی که دیدن کارتمو میدونن منظورم چیه!!! :D

صدای مزخرف پخش شد.

- مراقبین محترم بند 3 قانون دو متمم شماره 348 الف ... .

میمیرن بگن بیسکویتها رو بدین بچه ها!!!

سرمو بردم پایین ... بالاخره با آخرین سوال زبان که جواب دادم باز اون صدا اومد سرمو آوردم بالا و ورقه ها رو جمع کردن.

وسط تخصصی ها خندم گرفته بودم، من با سرخوشی مینوشتم بقیه هنگ کرده بودن یکی 3 تا موز خورد، کوفتش بشه، فک میکردن با موز خوردن مغز پوکشون شرو میکرد به کار کردن.

منم هر از گاهی به سوالا نگاهی میکردم و یه خونه رو پررنگ میکردم، الگوی تست زنی خودم رو داشتم!!!

آب دهنم دیگه آخرای کنکور خشک شده بود اینقد خندیده بودم خواستم یکم بیسکوییت بخورم.

- عوضی هر چی آب باقی مونده تو دهنم داشتم رو هم خشک کرد.

- خوب نوشتیا، فک کنم قبول بشی....

اینو مراقب گفت.

- چی فک کردی آقای بهشتی!!، 3 ماه دیگه اینجام، دارم نرم افزار میخونم!!!

تابستون تو انتخاب واحد شماره یک زدم نرم افزار محقق و همونو قبول شدم و بالاخره اون لپ تاب خوشگله رو گرفتم!!!

. . .  اینجاشو خلاصه گفتم چون با هزار جور بدبختی از بین اون همه رفتیم تو!!!

- اول گواهیتو بده بعد اسمتو بنویس امضا کن.

- دیدی میام همینجا! حالا زود اسممو بنویس من معافم اینم کارتم!!!

اون روز از بچه های کلاس 4 نفر رو دیدم. طاهر و وحید و دو نفر خانوم دیگه که اسمشون چی بود!؟ لعنتی کیا بودن فک کن یکم...؟! اه یادم نمیاد ولی فک کنم یکیشون خانم نعیمی بودن یه نفر دیگه هم بود از بچه های کلاس که ازم در مورد فیش سلف پرسید که بعد یکم توضیح محل سلفو نشونش دادم.

یه تاکسی گرفتم برگردم، سر میدان جانبازان. . .

- لعنتی، دیدی چی شد ... ، یادم رفت برم سلف . . .

یادم رفته بود که یکی ،که اسمشو نمیگم!!!، برام فیش سلف رو پرداخت کرده بود و من یادم رفته بود برم کارتمو بگیرم.

کارتو گرفتم رفتم سلف آزمایش کنم و شنبه رو رزرو کردم . . .

دو روز بعد...

- لعنتی دیدی چی شد یادم رفته بود شنبه تعطیله رزروش کردم، کوفتشون بشه اون 300 تومن!!!

و بالاخره یکشنبه وارد کلاس شدیم و شدیم دانشجو و به قول برو بچ freshman !