هر روزم به انتظار رفت ،

با این شب چه می کنی؟
.
.
.

آهم از نهاد رفت و شد حسرت ،
با قلبم چه می کنی؟
با نگاهت عمری است اشک فشانم ،
بگو ای نگار من ،
 با دیده ام چه می کنی؟
با خاطرت پرواز می کنم به اوج ،
بگو با بال و پرم چه می کنی؟
مسخر شده ام در جمع عوام ،
تو را به عشق مان بگو ،
با من چه می کنی؟
با بغض تنهایی ات می خوانم وخوشم ،
چرا نمی گویی با صدایم ،
چه می کنی؟
زندگیم شده پر از 
ای کاش و
ای کاش ها ،
ای کاش 
که می گفتی با سرنوشتم چه می کنی؟
به هر سو که می نگرم نبینم امید ،
ای بت من 
با این بنده ات چه می کنی؟
با وجودت شده بودم طاهر ،
حال جوابم بده ،
با این طاهر ناپاک چه می کنی؟