گاهی شبم روشن است باتو ،


گاهی روزهایم از دوری تاریک می شود ،

.
.
.

گاهی تو نیستی و نمی دانی ، که نفسهایم ،

هر لحظه به یادت افسوس می شود ،


گاهی می نگرم به امید تو ، با دل ،


وگاهی هر چه دیده ام سنگ می شود ،


می درخشیدی چون آفتاب بهاری ،


گاه نگاهت ،


ازغروب مهتاب سرد تر می شود ،


گاه به یاد آورم روزهای بارانی را ،


گاه دل از باران شب سنگین ترمی شود ،


دستت بر دلم آرامشی بود و،


گاه آن دست بی رحمانه سیلی می شود ،


گاه می خوانم از روزهای با تو ،


وگاه هر چه خوانده ام بی گاه می شود ،


گاه به حرمت عشق سکوت می کنم ،


گاهی عشق به شکنجه ات فریاد می شود ،


رفتیم ونوشتیم برای هم ،


بر درخانه ی عشق ،


که با تو زندگی بهشت می شود ،


اینبار تنها رفتی و شنیدمت ازدور:


که هر چه نوشته ای طاهر،


 با هر باران پاک می شود . . .