سلام امروز می خوام ماجرایی رو براتون تعریف کنم که برمیگرده به موقعی که من هنوز بچه بودم و داشتم راهنمایی رو میخوندم . البته اینو بگم که  من تو دوران راهنمایی یه هفته صبحی ویه هفته بعد از ظهری بودم . خب بهتره بریم سر ماجرا .

ماجرا از اونجایی شروع میشه که یه هفته که من صبحی بودم طبق معمول رفتم مدرسه و چون اون روز ورزش داشتیم من از بس ورجه ورجه کرده بودم ، خسته و کوفته برگشتم خونه . از اونجایی که من اون موقع خیلی خیلی بچه ی فعالی (فعال که نه بیش فعال ) بودم پس از خوردن ناهار و یکم استراحت ، رفتم که با دوستام تو محله دوباره فوتبال کنم . از حدودای ساعت سه (تو اوج گرما ) شروع کردیم تا حدودای ساعت پنج . (یکی نیست بگه بچه مگه مرض داری ساعت سه بازی میکنی خب بزار برا عصر دیگه ! ) وقتی که برگشتم خونه داشتم از خستگی می مُردم . رفتم یه بالش اوردم انداختم جلوی تلویزیون گفتم همین طورکه تلویزیون میبینم یه چرتی هم میزنم . مامانم هم بهم گیر داده که بچه اگه الان بخوابی ساعت یازده شب از خواب بیدار میشی و دیگه خوابت نمیبره یکم تحمل کن بعد بگیر تا صبح بخواب .

.....


منم گفتم نه نمیخوابم دارم تلویزیون میبینم .که بله خوابم گرفت . داشتم خوابای خوشمزه میدیدم که نمیدونم چی شد از خواب پریدم . یه نیگا به ساعت کردم دیدم ساعت هفت و نیمه برگشتم به بیرون نیگا کردم دیدم هوا داره کم کم روشن میشه . بله من حسابی خواب مونده بودم (اونم چه خوابی) و از اوجایی که زنگ مدرسه ی ما ساعت هفت و نیم میخورد من خیلی دیر کرده بودم . چون من هنوز لود (load) نشده بودم مخم کار نمیکرد میرفتم یه لنگه جورابم رو برمیداشتم می پوشیدم بعد میدیدم اون یکی نیست میرفتم اون یکی رو برمیداشتیم و... خلاصه اوضاعی بود .

پاشدم کیفم رو اماده کردم ولباس رو با هزار جور بدبختی پوشیدم اومدم دوباره ساعتو نیگا کردم تا ساعتو نیگا کردم گریه ام گرفت . اقا یه جوری داشتم گریه میکنم که انگار تو فینال المپیک با ناداوری باختم (ساعت یه ربع مونده به هشت بود ). یهو مامانم اومد خونه دید که من دارم گریه میکنم ،گفت وحید چی شده چرا گریه میکنی؟ منم به جای اینکه ماجرا رو بهش بگم شروع کردم باهاش دعوا کردن که چرا من بیدار نکردی من خواب موندم ؟مامانم که می گفت چی میگی؟ برا چی باید بیدارت میکردم ؟منم که گوشم بدهکار نبود کفشم رو پوشیدم کیفم رو برداشتمو از خونه زدم بیرون تا زود تر برسم .

همین که به وسط کوچه مون رسیده بود به اسمون که نیگا کردم دیدم هوا روشن تر نمیشه بلکه داره تاریک تر میشه . یه لحظه هنگ کردم مخم واقعا کار نکرد یعنی چی ؟که بعد از یه دقیقه دوزاریم (دو هزاریم) افتاد که بله من خواب نموندم بلکه هنوز فردا نشده !!! برگشتم خواستم برم خونه که پسر همسایمون منو دید و گفت سلام وحید چی شده ؟چرا الان از مدرسه برمیگردی ؟ منم که دیدم دارم ضایع میشم گفتم هیچی چیزی نیست . سرمو انداختم پایین و اومدم طرف خونه . زنگ در رو زدم منتظر موندم که درو باز کنن . برادرم اومدمو در رو باز کرد تا منو دید دوید سمت خونه منم اروم رفتم تو کفشامو در اوردم تا رفتم تو .

 چشمتون روز بد نبینه ، تا رفتم کل خونه منفجر شد . منم سرم انداختم پایین قرمز شدم در حد الکلاسیکو . بعد از پنج دقیقه بالاخره خندشون تموم شد . منم تا اون موقع لباسامو عوض کرده بودم ، اومدم نشستم جلوی تلویزیون طوری که انگار چیزی نشده . 

حالا جالب تر این بود که تا چند روز پسر همسایمون هر وقت منو  می دید میگفت وحید تو چرا اون روز دیر از مدرسه برمی گشتی چیزی شده بود ؟منم هربار دست به سرش میکردم . ولی تو دلم میخندیدم .

یادش به خیر عجب روزایی بود .